به طور اتفاقی یکشنبه یکی از دوستان خوبم رو دیدم،بعد از سلام وعلیک منو دعوت کرد تا دریک جمع صمیمی شرکت کنم من هم سریع دعوتش رو پذیرفتم .
این جور شد که به دانشگاه فردوسی رفتیم واقعا جمع خوبی بود یه عده دوستان با حال وجوان دور هم جمع شده بودند،که به نقد شعر های هم دیگه می پرداختن .
خلاصه کنم واقعا کارای همه عالی بود .
از یکی از دوستان خواستم تا شعرشو در اختیار من قرار بده که ایشون هم لطف کردن وکار زیباشون رودر اختیارمن قراردادن ومن هم این کار رو برای شما گذاشتم تا شم هم
این کار رو بخونید ولذت ببرید.
قطره قطره اشك ريزد از برايت ديده ام
عاقبت چون شمع ميسوزم ز سوز سينه ام
عالمى از سوز آهم سوخت من اندر عجب
تو چرا زين سوز سرما خورده اى دردانه ام
دزدگير دل خراب و من ميان كوچه ها
قلب من را مي ربايى من به چشمت خيره ام
واكسن مژگان زند با چشم مستش بر دلم
آخ!درمانى ندارد عشق،من بيچاره ام
عشق من سالم بماند در نگاه سرد تو
بارها در گرمى آغوش ها گنديده ام
در چنين عشق كلانى من چو يك بنگاه خرد
در رقابت با رقيبانم ضررها كرده ام
گر هوس باشد چرا اينگونه در اوج فراق
عشق را با دامن پاكى كه دارم زاده ام
بادبادك بودم و من را هوايى كرده بود
نخ رها كرد و چنين اندر هوى گمگشته ام
عاقلان گفتند راه وصل با عقلت بياب
راه پيدا بود من خود را كجا گم كرده ام
باز هم با طره مويت مرا بكسل نما
من خرابت گشته ام،وقتى لبت بوسيده ام
خواستم صيدت كنم اما ندانستم ز جهل
زلف تو چون دام باشد شوره هايش دانه ام
چون كه با اين زلف شورى در دلم انداختى
روسرى را من پليس ضد شورش خوانده ام
شير داد و ظرف نشكست و منم مجنون او
ميل ليلي را به خود در شير فاسد ديده ام
ديگران گر زين گلستان نسترن چينند و ياس
كاكتوسى سهم من گرديد و خارش چيده ام
باز دل تنگ است و كوچك،سايز ديگر برگزين
گفت خانى من به اين دلتنگى ات دل داده ام
باید بگم که شاعر این شعر زیبا آقای امیر خانی هستند.